برچسب ها

نوشته های مشابه

اشتراک گذاری کنید

سکوت شهریار و ماجرای کلوخ‌اندازان

حمید درخشان برزخ را در پرسپولیس تجربه کرد. از روزهایی که هر سایت و روزنامه‌ای را باز می‌کردی، وعده‌های رؤیایی حمیدخان درباره موفقیت پرسپولیس را می‌خواندی، خیلی نگذشته است.

حافظه‌ها تا آن حد ضعیف نشده که همه ادعاهای او را از یاد برده باشیم. از قهرمان شدن پرسپولیس با همین بازیکنان تا سهیم نبودن دایی در برد دربی. او اما وقتی به نیمکت دلخواهش رسید، تازه فهمید هوا بارانی است و از شدت بیقراری برای رسیدن به این نیمکت چتر همراهش نیاورده است. حمیدخان چتر توجیه و بهانه را خیلی زود باز کرد. یک روز بازیکن مصدوم بود، فردایش محروم بودند، پس‌فردایش بدنسازی‌ها باب میل نبود و البته بعد از همه این‌ها، وعده نیم‌فصل را می‌داد تا پرسپولیس رؤیایی او را به تماشا بنشینیم.
هافبک اسبق سرخپوشان در بد مخمصه‌ای گرفتار شده بود. تا لب به اعتراض باز می‌کرد، حرف‌های دیروز خودش را مقابلش قرار می‌دادند. کار به جایی رسید که مردی که به نیت فتح قله‌های بسیار پا به درفشی‌فر نهاده بود و در قامت یک سردار فاتح دوشادوش سیاسی و منتقمی وارد آن ورزشگاه شده بود، حالا بعد از بردن تیمی که اولین فصل حضورش در لیگ‌برتر را تجربه می‌کند، در رختکن یک دل سیر گریه می‌کند.

امروز ولی درخشان چرتکه می‌اندازد. از آن همه سایه دشمنان فرضی که برای خودش ترسیم کرده بود، از آن همه دوستانی که در باور خود داشت، به ایستگاهی رسیده که باید از علی دایی تشکر کند. کسی که در مورد رفتن یا نرفتنش باید با دلیل و مستند حرف زد و این حرف‌ها در این مقال نمی‌گنجد اما در مورد چگونگی رفتنش همه متفق‌القول از واژه ناجوانمردانه استفاده کرده و می‌کنند.

دایی در تمام روزهایی که در پرسپولیس کم طعنه و حرف نشنید، هیچ زمانی هم لب به پاسخ نگشود. ماجرای درخشان و دایی، ماجرای درخشان و همه مربیان این سال‌های پرسپولیس و البته ماجرای درخشان و کروش شبیه داستان حلاج بر سر دار است. آنجایی که گویند هنگام به دار آویختن منصور حلاج خلایق جمع شدند و به سویش سنگ انداختند. حلاج از برخورد سنگ‌ها هیچ ناله نمی‌کرد تا اینکه شبلی (عارف بزرگ) نیز کلوخی به سویش پرتاب کرد و حلاج ناله‌ای سر داد. گفتند یا شیخ چگونه بود که این همه سنگ بر تو اصابت کرد و هیچ نگفتی ولی با یک کلوخ شبلی چنین به درد آمدی؟ گفت آنان که سنگ می‌انداختند، نمی‌دانستند که من چه می‌گویم ولی شبلی که می‌داند حق چیست، کلوخ او مرا بیشتر از سنگ نادانان آزرد. فرق درخشان با برخی پیشکسوتانی که تجربه مربیگری نداشتند و ندارند، در همین نکته بود. او همه چیز را می‌دانست و کلوخ می‌انداخت. حالا اما در روزهایی که همه او را تنها گذاشته‌اند، بابت سکوت علی دایی تشکر می‌کند که البته تشکر هم دارد.

کار سرمربی پرسپولیس به اینجا رسیده که نه بابت حمایت جانانه که فقط بابت یک سکوت تشکر می‌کند. حق هم دارد. آتشبار پیشکسوتان را که علیه خودش می‌بیند، حق دارد به کسی که می‌توانست فرمانده این خط آتش علیه درخشان باشد زل بزند و سپاسگزار این سکوت هوشمندانه شهریار باشد. کاش این شیوه‌ای برای همه آنهایی باشد که کنار گود رستم را هم لنگ می‌کنند و میانه گود معلوم نیست با خودشان چند چند هستند.